|
دلنوشته های من و بقیه |
|
ادبی- هنری - اجتماعی - دردی - عشقی - غمی - شادی |
تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را مگو با من ، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد مرا ازسینه بیرون کن . ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جانم را مرا بشکن ، مرا بشکن تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی؟♥ کنون کز من یه جا مشت پری در آشیان مانده ... و آهی زیر سقف آسمان مانده ... بیا آتش بزن این بال و پرها را رها کن این دل غمگین وتنها را تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق وامیدت شود امید جاویدت تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم که در چشمان تو نقش غم و دردت نمیخوانم تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک میشد ، کهکشان میمرد درون سینه ام دل ناله میزد: باز کن از پای زنجیرم ، که بگریزم به دامانش بیاویزم به او با اشک خون گویم مرو من بی تو می میرم ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم دگر از غصه لبریزم در این دنیا بمان بی من برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را تو ای تنها امیدم بی من از آن کوچه ها بگزر مرا یکدم به یاد آور بیاد آور که می گفتم : «بیا امید جان من» بیا تن را ز قید آرزوهایش رها سازیم بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم ز خاطر ها فراموشم و یک تک لاله ی وحشی به جای لاله بر گور دل من روشنست اکنون
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:58 توسط کیان |
رویای خسته مردیست شاید در خاکسترآخرین ترانه اش
و یا بال بال پرنده ای که بوی غروب را در فضا می پراکند
هر چه هست شعر نیست
شاید چیزی مثل چشمهایت
بدون پایان ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:35 توسط کیان |
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: که دیده بود برای هارون تعریف کرد. به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: به تو نمی فروشم بهلول و بهشت !
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 1:18 توسط کیان |
سلام بعد از مدتی طولانی اومدم تا بگم من وبلاگم را سرمیزنم پس هستم هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟ هی پایه های صندلی ات را عقب نکش با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی! آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟ کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 22:32 توسط کیان |
تو به من خندیدی سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک سالهاست که در گوش من آرام،آرام خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟
تقدیم به هیچکس
و نمی دانستی
من با چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تیز دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
و تو رفتی و هنوز،


خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا،
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:16 توسط کیان |
در خاطرات دیروز گم می شویم بی آنکه بیندیشیم امروز هم خاطره روز دیگریست افکارمان را به بازی می گیریم بالا و پائین می رویم فحش می دهیم دست و پا می زنیم در اخر غرق می شویم بی آنکه بیندیشم که گلدان را آب باید داد به پایان می رسیم هیچ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:59 توسط کیان |
بی گمان آنشب که دنیا آمدم
آسمان هم مثل من افسرده بود ماه ابان اوج یاس و تیرگی گل نبود و برگ هم پژمرده بود چشمهای پر ز اشکم را ببین شاید آنشب آسمان هم می گریست خوب می دانم که بعد از مرگ من باز ابر آسمان خواهد گریست ساکت و خاموش مدفون می شوم هیچکس از خود نمی پرسد که کیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:7 توسط کیان |
سلام دوستان عزیز
خیلی وقته نتونستم بیام پیشتون ببخشید
منو تنها نزارید
بای
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:49 توسط کیان |
حيفا كه چون برگ خزان عمرم به پايان مي رسد همچون گلي در بوستان عمرم به پايان مي رسد دراين سراب زندگي گمگشته اي درمانده ام هستم گرفتار زمان عمرم به پايان مي رسد شد دفتر غمنامه ام آكنده از غمهاي من غمهاي من پيش از بيان عمرم به پايان مي رسد قلبم شده درياي خون عقلم شده گرداب غم نابرده ام من كام جان عمرم به پايان مي رسد از كس نديدم الفتي مهرم ندارد مسكني نالم زحال خود چسان عمرم به پايان مي رسد
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:17 توسط کیان |
این شعرو اینقدر فهمیدم که مکلف شدم اونو کپی کرده و به دوستانم نشون بدم . با تشکر از هانیه شعر برگزيده سال 2005
این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد : وقتی به دنیا میام، سیاهم، و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!! This poem was nominated poem of 2005. "When I born, I Black, When I grow up, I Black,
![]()
وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای ...
Written by an African kid, amazing thought :
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored ???!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:5 توسط کیان |